دراز کشيدم و به آسمون نگاه کردم.
ماه شبيه يه قاچ خربزه ی شيرين شده بود
ستاره ها هم عين ِ الماس می درخشيدن. مخصوصا يکيشون که نور و درخشِشِش اينقد زياد بود که چشمم رو ميزد.
اون لحظه يادِ بچگيام افتادم. یادِ يه سری چيزا که در حالتِ عادی کاملا فراموششون کرده بودم!
مثلا يادم افتاد که میگفتن: «هر کس شبا ستاره ها رو بشماره زود می ميره»
منم ميرفتم دم ِ پنجره ی آشپزخونه و ستاره ها رو ميشمردم.
يه شب چندين بار حسابشون کردم و هر دفه 40 تا شدن
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/07/19ساعت 2:48  توسط سوفی
