پریشب توو یه فروشگاه تصادفی با یه خانوم ِ ایرانی ِ ۴۵ ساله آشنا شدم که یه دختر ِ ۱۲ ساله داره. ایشون نشست و شروع به حرف زدن کرد. خانومه خیلی گرم گرفته بود. من 99% شنونده بودم.
چکیدهای از اصل ِ حرفای ایشون که هر چند دقیقه 1 بار تکرار میشدن:
- من توو ایران ماشین دارما... البته اینجا هم دارم
- توو تهران خونم شهرک غربهها
- کسی نمیتونه به دخترم حرفی بزنه. با زبونش جرش میده
- نه خب دخترم اینجا توو گرونترین مدرسهس. ۳۵۰۰۰ خرجشه. مدرکشم جهانیه. وقتی بره دانشگاه یه راست ترم ِ سوم میذارنش.
- آخه ما توو شمال - کلار دشت - ویلا داریم
- ایران واسه اونایی که پولدارن خیلی خوبه. من که اونجا راحتم. فقط بخاطر ِ درس ِ دخترم اومدم اینجا
- شوهر ِ من فقط یه استادِ دانشگاس. آخه دکتر که نیست یه عمل کنه خدا تومن پول بگیره!!
- (این بند باید همراه با چندش ِ زنونه که حالتِ در ِ گوشی هم داره خونده شه. در پایان یه چشمک هم اضافه کنید) : ببین سوفی جان از من میشنوی برو همون سوئد یا آمریکا. حتما حتما قبل از اینکه عقد کنی بریااااا. اونجا به خودت برس. واسه چی متعهد کنی خودت رو و ببریش؟ تنها برو
و...
کاری به حرفایی که زد ندارم اما در مورد ِ بندِ آخر نمیدونم این خانوم به چه حقی و بر چه اساسی به خودش اجازه میده در موردِ همسر ِ من و خودم اینطور صحبت کنه و آتیش بسوزونه!!!
از نصیحتِ زشت و غیر مترقبهش خیلی ناراحت شدم.
بهرحال... فقط میتونم برای پاک شدن دل و روح و افکارش ازین سیاهیهای مسموم دعا کنم. چون این نوع حرفا و قضاوتها ناشی از تجربههای سخت و ضربههای دردناکه.
